رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند
همدیگر را می کشند ، ... لذت می برند ، دود می کنند ، تمام می کنند.
و بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگر




نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : ادبی، گربه،
لینک های مرتبط :
جمعه 5 اسفند 1390 :: نویسنده : گربه & مقداد
آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید.

پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

چارلی چاپلین




نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : ادبی،
لینک های مرتبط :
جمعه 5 اسفند 1390 :: نویسنده : گربه & مقداد

سخنی از دکتر علی شریعتی

انسانها چهار دسته هستند:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند. شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.





نوع مطلب : ادبی، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها : ادبی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 دی 1390 :: نویسنده : گربه & مقداد
[تصویر: love-picture-hug-couple-rain-orangeacid.jpg]           
تک درختی تنها توی یک جنگل تاریک و سیاه از غم و درد به خود میپیچید.
از خودش میپرسید که چرا اینقدر تنهایم؟! که چرا هیچ دلی با من نیست؟ که چرا نیست دلی نگران من و تنهایی من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توی جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گریست که شکست و آرام روی یک نهر روان ساخت پلی...
چقدر زیبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پیدا کرد.
عشق را در بهار باید جست. در گردش پروانه به دور یک گل، در ذوب شدن یخ با دست نوازشگر نور و خورشید ، درمیان سفر چلچله ها، درمیان قطرات باران، در میان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را باید جست روی یک نهر روان که درختی روی آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پیدا کرد
عشق یعنی ایثار، عشق یعنی گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق یعنی درختی بیجان روی یک نهر روان
عشق یعنی یک بغل دلواپسی گم شدن در انتهای بی کسی





نوع مطلب : درد و دل، 
برچسب ها : ادبی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : گربه & مقداد
          
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند∙
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن∙
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده∙
و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده∙
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد
کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز
زندگی در دسترس همه بندگانم باشد∙
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجاهی خدای مهربان راز
زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که
برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند این فکر را پسندید∙





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : ادبی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : گربه & مقداد

" دخت ایران "



من دخت ایــرانم

که من پروین ؛ فروغ ؛ شیدای ایرانم

نه پوراندخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانته آ

بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم

مرا گر در مقام همسری بینی  که یک همراه و یک یار وفادارم

نه یک برده مکن اینگونه پندارم

که جوشد خون آزادی به شریانم

بدون زن کجا می داشت تاریخ تو ؟

آرش با کمانش ؟

کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟

بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی ؟

نگهبان زبان پارسی ؟

استاد فردوسی ؟

مرا گر در مقام مادری بینی

مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم

نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

ز نور عشق من رخشنده کیهان است

که با دستان من گردون به جریان است

که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم

که من آزاده زن فرزند ایرانم





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : ادبی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 دی 1390 :: نویسنده : گربه & مقداد


درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :