تبلیغات
رؤیای خیس - مطالب ادبی
رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
میخواهم برگردم...
به روزهایِ خوبی...
که مادربزرگ زنده بود...
که پدربزرگ، نفس می کشید...
برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای!
که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد...
رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم...
خیس شوم،
آنقدر که غصه و بی مهری ها از جسمِ خسته ام پاک شود...
می خواهم به روزگاری برگردم که سفره ی ساده ی مادربزرگ، انگار به اندازه ی آسمان، وسعت داشت ...
و هیچکس از سادگیِ غذا 
یا کوچکیِ اتاق، شکایت نمی کرد!
آن روزها همه چیز بی تکلف و دلنشین بود...
همه مان بی توقع، خوش بودیم...
بدونِ چشم داشت، محبت میکردیم...
و از تهِ دل می خندیدیم...
دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم...
برایِ دلخوشیِ ساده ی آن روزهایم تنگ شده...
پدربزرگم رفت ... مادربزرگم رفت ...
و آن دورهمی هایِ جانانه...
به خاطرات پیوست...
روزهایِ خوب بر نمی گردند...
افسوس...
ما برایِ بزرگ شدنمان
بهایِ سنگینی پرداختیم...

 #نرگس_صرافیان






نوع مطلب : درد و دل، روانشناسی و فلسفی، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد


بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،


گرفته کولبار زادِ ره بر دوش،

فشرده چوب‌دست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پویند،

ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز.



سه ره پیداست.

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.


من اینجا بس دلم تنگ‌ست

و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ‌ست.
 

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،

ببینیم آسمانِ "هر کجا" آیا همین رنگ‌ست؟


تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست.
 

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بد بیوه‌ی گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،

که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام،
 

و می‌رقصید دست‌افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،

و اکنون می‌زند با ساغر "مک‌نیس" یا "نیما"

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما،

سوی اینها و آنها نیست.

بسوی پهن‌دشتِ بی‌خداوندی‌ست،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.


بهِل کاین آسمان پاک،
 

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم


بسوی سرزمینهایی که دیدارش،

بسان شعله‌ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار.
 

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچون مستان دست بر دیوار،

بسوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار

و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی‌نور:
- "کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! ... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟"

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پایی نیست.

صدایی نیست الا پت‌پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.
 

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ.

وز آنسو می‌رود بیرون، بسوی غرفه‌ای دیگر،

به‌امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می‌خواند:
 

"جهان پیرست و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد ..."


وز آنجا می‌رود بیرون، بسوی جمله ساحل‌ها.

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدانسان - باز می‌پرسد - سراندر غرفه‌ای با پرده‌های تار:

- "کسی اینجاست؟"

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.

که می‌گوید بمان اینجا؟
 

که پرسی همچو آن پیر به‌درد‌آلوده‌ی مهجور:

خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟"



بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید.

بدان‌جایی که می‌گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.



بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر


کجا؟ هر جا که پیش آید.

به آنجایی که می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان

و در آن چشمه‌هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن

و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:

"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید؟"

به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،


کجا؟ هر جا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور،

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عمر با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا،
 

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.



بیا تا راه بسپاریم

بسوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته، ندروده

بسوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.


بسوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا،

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ بادام

و مرغان سپید بادبانها را می‌آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند
 

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام


بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم.




نوع مطلب : اشعار، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. 

بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. 

روباه مسافت زیادی را دویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله…!

از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. 

صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌اش را به هم می‌زند. 

دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. 

بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. 

برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله…!




نوع مطلب : ادبی، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد


ته صف بودم، به من آب نرسید.
بغل دستیم لیوان آبش را داد دستم و
گفت:
من زیاد تشنه‌‌ام نیست، نصفش را تو بخور.

فرداش شوخی شوخی به بچه‌ها گفتم:
از فلانی یاد بگیرید، دیروز نصف آب لیوانش را به من داد...

یکی گفت:
لیوان‌ها همه‌اش نصفه بود!!!








نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، ادبی، 
برچسب ها : قصه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
این شعر فوق العاده زیبا رو شاید شنیده باشید ، اما واقعا ارزش بارها خوندن رو داره
تقدیم به همه ی رویای خیسی های عزیز


آپلود عکس

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مردِ این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم !

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم 

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
 

شعر از : مرتضی عبداللهی




نوع مطلب : عاشقونه، ادبی، اشعار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر، تار کدورت از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت ، نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانیِ خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست پس از آن فردایی


یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ...

***

شعر : استاد فریدون مشیری


آپلود عکس




نوع مطلب : عاشقونه، ادبی، اشعار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد

من ا یرا نم...دمـاوندم...دنـا و تخت جمــشیدم
اصا لت های خـا کـــــم را من از تـاریخ تفسیرم

رشادت ها...سخاوت ها...گذشتن های یاران را
من ازا یــل و تـبا ر مـادرم خورشــــیدمی گیرم

دراین ظلمت که طوفان های دنیا می کند بیداد
خلیـج فــارسـی هســتم که در تـاریخ تــحریـرم

شکستن...سوختن...ماندن...نباشدعیب برآدم
من آن دریا دلــم کــزجـان نباشدترس تبـخیرم

شبـیه زاگــرس محـکم به این خــاک پرازنعمت
تـوان هرســرابی نیست... ای درگیـــرتـزو یرم

به کـوروش.داریـوش و نـادر و صـدمـردایرانی
به شا پورو به صدفتح به سنگ افتاده تصویرم

هـزاران نقش برجسته که با جان عهد ها بسته
و با ایثار رفتند و شد ایـــران بیشه ی شیــرم

به آذربایجان.تهــران.خراسان.سیستان.سمنان
به کـرما نــشاه با غیـرت و خـــوزستان تطـهـیرم

به هرمزگان.بلوچستان.به کرمان.فارس.البرزم
چــو خــاک اصفــهانــم پر گـهر ازهر هنـرسیـرم

به میـرزا خان گیـلا نی و رئیـس عـلی دلــــواری
تعصب های بی وصـــفی که می نازد به تقـدیرم

روان درشـط کا رونــم.چـو ارونــدجگـر خو نـــم
جـوانان از بـرم رفتــند و مـن با یک نظر پیــرم

رجــایی ها...مطــهرها...بهشــتی ها و دوران ها
چو زیـن الـدّین و فهـمیده جـهان حیران تا ثیرم

به دل پیــرجماران و بــه خوابم عشق را درجان
سحـرگا هان بـزرگـی ها ی انسـان بـود تعــبیرم

شــلمـــچه و طــلا ئـیه. جـــها ن آرا و هــمّـت ها
زمان با این اسـارت ها نــکرده هیـچ تحـــقـیرم

به کهگیــلویه می نازم به بـو یراحمد...عشایرها
به کوچ و آن هـوایی که صفا یش داده تغیــیرم

به سـردارسپـا هی که سکندررا ز تاب انداخت
به عشــق آریـو بــرزن رشــادت ها زسـرگـیـرم

بـرای عصـمـت و دیـنم... به راه کیش وآییـــنم
به حفظ خاک و یو تـابـم گرفتم دسـت شمشیرم

پرازسـاحل منم بــوشهر...گلستان ولــرستا نم
و بنـدرهای همسایه...به هـم پیوسته زنـجـیرم

هـوای یــزد و شیــرا زم...پـراز ایـوان و قرآنم
به میهـمان داریم شهره ...پرازشهـریور و تیرم

به ایلا م و همدان و به قـم معـصومه ی جـا نـم
به مشـهد شهر اربـا بم که دردل دارم و دیـرم

نه درگیرم به تـردیـدی...نه با تهدید می مـیرم
همـین جـا نقـش می بنـدم به تاریخ اســا طیرم

"صمدشیبانی"

 





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 بهمن 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد

  برگ های پاییزی

سرشار از شعور درخت اند

و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند

آرام قدم بگذار …

بر چهره ی تکیده ی آن ها

این برگها حُرمت دارند ...

درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 6 مهر 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

دکتر شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »





نوع مطلب : درد و دل، روانشناسی و فلسفی، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 6 مهر 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد

عاشقانه - love

 

از تو بگذشتمو بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و

 

گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان با دگران وای به حال دگران





نوع مطلب : ادبی، درد و دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 شهریور 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد إلّا به روزگاران

"سعدی"

 

گفتی: «به روزگاران مهری نشسته...» گفتم:

بیرون نمی توان کرد «حتّی» به روزگاران

"محمدرضا شفیعی کدکنی"

 





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 شهریور 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

دیروز، سبز

امروز، قهوه ای

فردا به رنگِ زرد

روزی دگر به رنگِ فراموشی، نیـــستی

اینست سرگذشتِ پُر از رنگ و نقشِ برگ

در روزهایِ مرگ

 

"مجتبی کاشانی"

 





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 شهریور 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد

 

در زمینی که ضمیرِ من و توست

از نخستین دیدار، هر سخن، هر رفتار

دانه هاییست که می افشانیم

برگ و باریست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مِهـــر» است

گر بدان گونه که بایست به بار آیـَد

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیــارایَد...

 

"فریدون مشیری"

 






نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 شهریور 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

کاش میشد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گلِ لبخند به مهمانیِ لب می بردیم،

بذرِ امید به دشتِ دلِ هم.

کسی از جنسِ محبت، غزلی را می خواند

و به یلدایِ زمستانی و تنهاییِ هم،

یک بغل عاطفه ی گرم به مهمانیِ دل می بردیم...

 

"کیوان شاهبداغی"

 





نوع مطلب : ادبی، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 شهریور 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

قلب، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند

دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند...

قلب، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته می شود

و در پاییز باد آن را با خودش می برد...

قلب؟ راستش نمی دانم چیست!

اما این را می دانم که فقط جای آدم های خیلی خوب است

 

"نادر ابراهیمی"

 





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 شهریور 1393 :: نویسنده : گربه & مقداد


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :