تبلیغات
رؤیای خیس - مطالب روانشناسی و فلسفی
رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM



نمکدان را که پُر می‌کنی
توجهی به ریختن نمک‌ها نداری
اما زعفران را که می‌سابی
به دانه دانه‌اش توجه می‌کنی

حال آنکه بدونِ نمک، هیچ غذایی خوشمزه نیست.
ولی بدون زعفران ماه‌ها و سال‌ها می‌توان آشپزی کرد و غذا خورد!

مراقب نمک‌های زندگی‌تان باشید
ساده و بی‌ریا، همیشه دم دست‌تان هستند.
ولی روزی اگر نباشند
وای بر سفره‌ی زندگی...!








نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 2 خرداد 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
من الویت چندم نیستم
منو باید وسط سرشلوغیات بخواى
وقتى دورت شلوغه و دستت بند
منو واسه اوقات بی حوصلگى و بیكاریت كنار نذار
ذخیره نگهم ندار كه وقتى بقیه نیستن باشم
واسه من 
واسه خاطر كنار من بودن
اگه وسط مشغله هات جا بازكردى و فلان قرارو كنسل كردى، حسابه
اگه وسط روز،لاى سرشلوغیات دلت هوامو كرد و تنگ شد برام، حسابه
وگرنه آخر شب ها كه رو تخت دراز كشیدى و خوابیده هیاهوى دورت، همه بلدن بگن دلم تنگ شده
همه بلدن بگن دوستت دارم
منو 
بودنمو
ذخیره نكن برای بعد
بعضى چیزا، با ذخیره كردن زیاد نمیشن
تموم میشن، حروم میشن
مثل چایى كه سرد میشه و میوفته از دهن...









نوع مطلب : درد و دل، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 خرداد 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
میخواهم برگردم...
به روزهایِ خوبی...
که مادربزرگ زنده بود...
که پدربزرگ، نفس می کشید...
برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای!
که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد...
رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم...
خیس شوم،
آنقدر که غصه و بی مهری ها از جسمِ خسته ام پاک شود...
می خواهم به روزگاری برگردم که سفره ی ساده ی مادربزرگ، انگار به اندازه ی آسمان، وسعت داشت ...
و هیچکس از سادگیِ غذا 
یا کوچکیِ اتاق، شکایت نمی کرد!
آن روزها همه چیز بی تکلف و دلنشین بود...
همه مان بی توقع، خوش بودیم...
بدونِ چشم داشت، محبت میکردیم...
و از تهِ دل می خندیدیم...
دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم...
برایِ دلخوشیِ ساده ی آن روزهایم تنگ شده...
پدربزرگم رفت ... مادربزرگم رفت ...
و آن دورهمی هایِ جانانه...
به خاطرات پیوست...
روزهایِ خوب بر نمی گردند...
افسوس...
ما برایِ بزرگ شدنمان
بهایِ سنگینی پرداختیم...

 #نرگس_صرافیان






نوع مطلب : درد و دل، روانشناسی و فلسفی، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
چرا شبیه چیزی میشیم که ازش بدمون میاد ...
شاید بارها این رو شنیده باشید که کسی بگه : این اخلاق مزخرف رو از مامانم گرفتم ... یا عین بابام عصبانی میشم و یا مثل فلانی فقط از همه چیز ایراد می گیرم ، میخوام مثل اون نباشم ولی نمی تونم .. چرا با وجود اینکه انقدر می دونیم یک خصوصیتی بد و بارها خودمون ازش زجر کشیدیم ولی باز نمی تونیم جلوش رو بگیریم !! بعضی وقتها آدم برای اینکه شرایطی رو تحمل کنه باهاش وفق پیدا می کنه،(خواهی نشوی رسوا ..) یعنی همرنگ اون شرایط میشه تا کمتر آسیب ببینه ..مثل بعضی از جانورها که با تغییر رنگ خودشون و همرنگ شدن با محیط بیرونی از جونشون محافظت می کنند.. ما هم جاهایی که ازمون زیاد ایراد گرفتن، سرمون داد زدن، امرو نهی، تنبیهمون کردن، تحقیرمون کردن ، مسخره کردند و .... خلاصه کارهایی کردند دردمون می آورد و معمولا هم این درد از طرف عزیزترین هامون بود، تصمیم گرفتیم با شبیه اونا شدن، هم از خودمون و هم از اونا در برابر خشممون دفاع کنیم، خب قاعدتا وقتی من خودم هم بدعنق و بداخلاق بشم، مادر بدعنق و بداخلاق رو بهتر می تونم درک کنم و بهتر می تونم با بدعنقی و بدرفتاری هاش کنار بیام، دیگه انقدر ها هم برام وحشتناک نیست!! وقتی پای من چلاق باشه ، درد یک چلاق دیگه رو خیلی خوب می فهمم!! و اینطوری شد که این رفتارها جز شخصیت وجودی ما شد، افرادی که بقیه آدمها رو زجر میدن، قربانی زجر دیگری بودند، افرادی که دیگران مسخره می کنند، دایما مورد تمسخر واقع شدند، آدمهایی که دایما ایراد می گیرند، قبلا پدرشون با ایرادها دراومده.. متجاوزین جنسی، قبلا قربانی تجاوز بودن و ... مثالهایی زیادی می تونید اطراف خودتون پیدا کنید .. گاهی اوقات فقط با بازنگری به گره های شخصیتمون بد نیست گذری به بلاهایی که سرمون اومده بزنیم و بدونیم که می تونیم یک سری چیزها که واقعا به خودمون تعلق ندارند و از شخصیتمون جدا کنیم 









نوع مطلب : علمی، روانشناسی و فلسفی، عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. 

بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. 

روباه مسافت زیادی را دویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله…!

از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. 

صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌اش را به هم می‌زند. 

دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. 

بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. 

برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله…!




نوع مطلب : ادبی، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد


ته صف بودم، به من آب نرسید.
بغل دستیم لیوان آبش را داد دستم و
گفت:
من زیاد تشنه‌‌ام نیست، نصفش را تو بخور.

فرداش شوخی شوخی به بچه‌ها گفتم:
از فلانی یاد بگیرید، دیروز نصف آب لیوانش را به من داد...

یکی گفت:
لیوان‌ها همه‌اش نصفه بود!!!








نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، ادبی، 
برچسب ها : قصه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد


بسیار زیباست حتما بخونید

آپلود عکس


ادامه مطلب


نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 دی 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
آپلود عکس




نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 دی 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
آپلود عکس




نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 دی 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
آپلود عکس


اگر با گذشت کردن، کسی کوچک می شد، خدا تا این اندازه بزرگ نبود! استاتوس





نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 دی 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
آپلود عکس




چگونه گذشت کنیم
هنگامی که کسی ما را می‌رنجاند معمولا مدت زیادی آنچه را می‌خواهیم به او بگوییم در ذهن خود مرور می‌کنیم و بدین‌ترتیب میزان زیادی از انرژی‌مان را صرف این کار می‌کنیم. اما روی کاغذ آوردن این گفت‌وگوهای ذهنی می‌تواند مؤثرتر باشد زیرا به ما مجال می‌دهد تا احساس فعلی خود را در مورد آنچه رخ داده دقیقا بیان کنیم و همه آثار منفی موقعیت پیش آمده و خواسته‌هایمان را روی کاغذ بیاوریم و به نوعی انرژی ذهنی منفی خود را به بیرون منتقل کنیم. بدین‌ترتیب احساس خشم و ناراحتی کمتری می‌کنیم و بهتر می‌توانیم گذشت کنیم؛ شاید به این نتیجه برسید که تعبیرتان از موضوع درست نبوده یا شاید طرف مقابل بیشتر نیازمند ترحم است تا تنفر. هنگامی که احساسات خود را روی کاغذ می‌آوریم می‌توانیم با خشم واقعی‌مان مواجه شویم. خشم هیجانی است که مقابله با آن برای بسیاری از ما مشکل است زیرا این خشم است که راه گذشت و بخشش را سد می‌کند. پس وقتی بتوانیم بر خشم خود غلبه کنیم بهتر می‌توانیم دیگران را ببخشیم. البته فراموش نکنیم دیگران نمی‌توانند ما را عصبانی کنند، مگر آنکه خودمان این اجازه را به آنها بدهیم. به‌علاوه اینکه ما تا چه حد عصبانی شویم تحت کنترل خود ماست و همچنین اختیار اینکه تا چه مدت احساس عصبانیت کنیم دست خود ماست و این موضوع بسیار مهم است زیرا باقی ماندن در خشم‌های طولانی‌مدت می‌تواند سلامت جسم و روح ما را به خطر بیندازد. البته شاید سرزنش‌کردن دیگران به‌خاطر عصبانی‌کردن ما بسیار آسان‌تر از آن باشد که بخشی از مسئولیت عصبانیت خود را به گردن بگیریم اما فراموش نکنیم وقتی تصمیم می‌گیریم دیگران را ببخشیم، این کار را ابتدا برای آرامش و سلامت مؤثر روح و روان خودمان انجام می‌دهیم، ضمن اینکه می‌توانیم ارتباط بهتری نیز با دیگران داشته باشیم.
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرید، درحقیقت برده او می شوید،
او افکار شما را تحت کنترل خود می گیرد،
اشتهای شما را از بین می برد،
آرامش ذهن و نیات خوب شما را می رباید و لذت کار کردن را از شما می گیرد،
اعتقادات شما را از بین می برد و مانع از استجابت دعاهای شما می گردد،
او آزادی فکر را از شما می گیرد و هر کجا که می روید برایتان مزاحمت ایجاد می کند،
هیچ راهی برای فرار از او ندارید،
تا زمانی که بیدارید او با شما هست و وقتی که خوابیده اید، وارد رویاهای شما می شود،
وقتی مشغول رانندگی هستید یا وقتی در محل کار خود هستید او کنار شماست،
هرگز نمی توانید احساس شادی و راحتی کنید،
اوحتی بر روی تُنِ صدای شما نیز تاثیر می گذارد،
او مجبورتان می کند تا به خاطر سوء هاضمه، سَردَرد و یا بی حالی، دارو مصرف کنید،
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از شما می دزدد.
مراقب خود باشید.
هر کس شما را می آزارد او را ببخشید. نه به دلیل این که او مستحق بخشش است، به دلیل این که شما سزاوار و مستحق آرامشید.

آرامش سهم کسانیست که بی منت می بخشند، بی کینه می خندند...
دلت را از کینه ها خالی کن تا بتوانی با آرامش زندگی کنی!




نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 دی 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
مسافری در یک روز سرد و بارانی کنار خیابان ایستاده بود تا تاکسی سوار شود. در همین لحظه یک ماشین مدل بالا از کنارش عبور کرد... غصه خورد و با خودش گفت که ای کاش من هم ماشینی داشتم تا مجبور نبودم که تاکسی سوار شوم ...

در همین لحظه رهگذر دیگری که به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت با دیدن آن مسافر که منتظر تاکسی بود به فکر فرو رفت و با خودش گفت ای کاش من هم پول به مقدار کافی داشتم که تاکسی میگرفتم و دیگر مجبور نبودم در شلوغی اتوبوس سر پا بایستم تا به مقصد برسم و ... به ایستگاه رسید و منتظر اتوبوس نشست...

در همین لحظه رهگذر دیگری که پیاده بود او را در ایستگاه اتوبوس دید و با خودش گفت که ای کاش من هم کمی پول داشتم تا حداقل میتوانستم سوار اتوبوس شوم، بجای اینکه تا خانه مسیر را پیاده طی کنم...
در همین آن شخصی را دید که روی ولیچر نشسته بود و ...

ای کاش ما انسانها پیش از اینکه حسرت چیزهایی که دیگران دارند را بخوریم، کمی به نعمتهایی که نزد خودمان است دقت میکردیم.


مسافری در یک روز سرد و بارانی کنار خیابان ایستاده بود تا تاکسی سوار شود. در همین لحظه یک ماشین مدل بالا از کنارش عبور کرد... غصه خورد و با خودش گفت که ای کاش من هم ماشینی داشتم تا مجبور نبودم که تاکسی سوار شوم ...

در همین لحظه رهگذر دیگری که به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت با دیدن آن مسافر که منتظر تاکسی بود به فکر فرو رفت و با خودش گفت ای کاش من هم پول به مقدار کافی داشتم که تاکسی میگرفتم و دیگر مجبور نبودم در شلوغی اتوبوس سر پا بایستم تا به مقصد برسم و ... به ایستگاه رسید و منتظر اتوبوس نشست...

در همین لحظه رهگذر دیگری که پیاده بود او را در ایستگاه اتوبوس دید و با خودش گفت که ای کاش من هم کمی پول داشتم تا حداقل میتوانستم سوار اتوبوس شوم، بجای اینکه تا خانه مسیر را پیاده طی کنم...
در همین آن شخصی را دید که روی ولیچر نشسته بود و ...

ای کاش ما انسانها پیش از اینکه حسرت چیزهایی که دیگران دارند را بخوریم، کمی به نعمتهایی که نزد خودمان است دقت میکردیم.


آپلود عکس




نوع مطلب : درد و دل، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
"قلب"
مهمانخانه نیست
که آدمها بیایند ، دو سه ساعت یا دو سه روز در آن بمانند
و بعد بروند ...

"قلب"
 لانه ی گنجشک نیست
که  در بهار ساخته شود
و در پاییز
 باد آن را با خودش ببرد ...

"قلب"
راستش نمیدانم چیست ...
 اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خوب است ...

"قلب"
چاه دلخوری نیست
که به وقت بدخلقی ، سنگریزه ای بیندازی
تا صدای افتادنش را بشنوی..!

"قلب"
آیینه ای ست که با هر شکستن، چند تکه میشود
و  یکپارچگی اش از هم می پاشد ...

"قلب"
قاصدکی ست که اگر پرهایش را بچینی،
دیگر به آسمان اوج نمیگیرد ...

"قلب"
برکه ای ست که آرامشش به یک نگاه بهم میخورد ...

"قلب"
اگر بتواند کسی را دوست بدارد،
خوبی ها و حتی زخم زبانهایش را نقش دیوارش میکند ...

حال ،
اینکه قلب چیست، بماند...!

فقط این را میدانم؛
"قلب"
وسعتی دارد به اندازه ی حضور خدا ...
من مقدس تر از قلب ، سراغ ندارم ...


آپلود عکس

بخشی از کتاب "یک عاشقانه آرام"
نوشته "نادر ابراهیمی"




نوع مطلب : درد و دل، عاشقونه، روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
1. همه چیز را آنطور که هست بپذیر.
2. صرفا به خاطر لذت بردن و خوشی کردن دنبال آن مباش.
3. تحت هیچ شرایطی به یک احساس جزئی وابسته مشو.
4. در مورد خودت با خونسردی و به سادگی فکر کن و در مورد جهان، عمیقا.
5. در طول زندگی به امیال خود وابسته مباش.
6. از آنچه کرده ای پیشمان مباش.
7. هیچ گاه حسودی مکن.
8. از یک جدایی خود را غمگین مکن.
9. تنفر و گله مندی نه برای خود سودمند است نه دیگران.
10. به خودت اجازه مده که دنباله رو احساس عشق یا هوست باشی.
11. هیچ چیز را در ارجحیت مگذار.
12. نسبت به محلی که زندگی می کنی بی تفاوت باش.
13. به دنبال طعم غذاهای خوب و دلچسب مباش.
14. اموالی که به آنها احتیاج نداری را نزد خود نگه داری مکن.
15. در اعمال خود از اعتقادات مرسوم و عادی پیروی مکن.
16. سلاح جمع آوری نکن و یا زمانی که به درد نمی خورد، از آن استفاده ای مکن.
17. از مرگ نهراس.
18. به دنبال انباشتن ملک و طعام در پیری مباش.
20. ممکن است جانت را از دست دهی ولی باید عزت و احترام خود را حفظ کنی.
21. از راه "منحرف" مشو.

آپلود عکس




نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد

رشد نیلوفر در مرداب

اثبات این نکته است ...

 

میتوان در بدترین شرایط بهترین بود.


آپلود عکس





نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :