رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM


بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،


گرفته کولبار زادِ ره بر دوش،

فشرده چوب‌دست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پویند،

ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز.



سه ره پیداست.

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.


من اینجا بس دلم تنگ‌ست

و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ‌ست.
 

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،

ببینیم آسمانِ "هر کجا" آیا همین رنگ‌ست؟


تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست.
 

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بد بیوه‌ی گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،

که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام،
 

و می‌رقصید دست‌افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،

و اکنون می‌زند با ساغر "مک‌نیس" یا "نیما"

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما،

سوی اینها و آنها نیست.

بسوی پهن‌دشتِ بی‌خداوندی‌ست،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.


بهِل کاین آسمان پاک،
 

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم


بسوی سرزمینهایی که دیدارش،

بسان شعله‌ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار.
 

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچون مستان دست بر دیوار،

بسوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار

و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی‌نور:
- "کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! ... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟"

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پایی نیست.

صدایی نیست الا پت‌پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.
 

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ.

وز آنسو می‌رود بیرون، بسوی غرفه‌ای دیگر،

به‌امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می‌خواند:
 

"جهان پیرست و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد ..."


وز آنجا می‌رود بیرون، بسوی جمله ساحل‌ها.

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدانسان - باز می‌پرسد - سراندر غرفه‌ای با پرده‌های تار:

- "کسی اینجاست؟"

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.

که می‌گوید بمان اینجا؟
 

که پرسی همچو آن پیر به‌درد‌آلوده‌ی مهجور:

خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟"



بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید.

بدان‌جایی که می‌گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.



بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر


کجا؟ هر جا که پیش آید.

به آنجایی که می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان

و در آن چشمه‌هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن

و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:

"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید؟"

به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،


کجا؟ هر جا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور،

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عمر با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا،
 

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.



بیا تا راه بسپاریم

بسوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته، ندروده

بسوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.


بسوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا،

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ بادام

و مرغان سپید بادبانها را می‌آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند
 

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام


بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم.




نوع مطلب : اشعار، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : گربه & مقداد
این شعر فوق العاده زیبا رو شاید شنیده باشید ، اما واقعا ارزش بارها خوندن رو داره
تقدیم به همه ی رویای خیسی های عزیز


آپلود عکس

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مردِ این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم !

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم 

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
 

شعر از : مرتضی عبداللهی




نوع مطلب : عاشقونه، ادبی، اشعار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر، تار کدورت از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت ، نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانیِ خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست پس از آن فردایی


یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ...

***

شعر : استاد فریدون مشیری


آپلود عکس




نوع مطلب : عاشقونه، ادبی، اشعار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : گربه & مقداد


درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :