رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM


دخترک، شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند. از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت...

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.


یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد...


روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.


دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.


دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.


زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت...


شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:


"مست هستید، مواظب خودتان باشید."

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:


"دوست هستیم، مگر نه؟"


پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.


چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:


"در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟"


پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد































نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
نام این ماده «پان پراگ»است و در بسته‌بندی زیبا و با عکس‌های هنرپیشه‌های هندی و پاکستانی به صورت آدامس، پاستیل و پودرهایی با طعم نعنا و خوشبو کننده دهان وارد کشور می‌شود. قیمت این ماده مخدر الان در مشهد 50 تومان تا 300 تومان میباشد.




دلیلی که مصرف‌کنندگان «پان پراگ»ها را به سمت آن می‌کشد، احساس گرمی، سرخوشی موقت، سبکی سر، گیجی و شادی کاذب است.


این ماده بسیار بسیار سرطان زا هم هست

این هم لینک سازمان مبارزه با مواد مخدر کشور خبر رسمی رو بخونی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود
«دکتر علی شریعتی»




نوع مطلب : عمومی، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته؟ چی شده؟ کی گذاشته رفته؟ چرا تو خودتی؟
آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی!
آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبرمرگش برگشت؟ الان باهاته؟ کیه طرف؟ چه شکلیه؟ دوسش داری؟ چند بار دیدیش؟
دیگه زدم تو فاز اذان !!



هر چی فک میکنم این مورچه بالدار چیزی نمیتونه باشه جز حاصل رابطه نامشروع بین پشه و مورچه.
واقعا خجالت آوره



این امتحان زندگی
بزرگترین عیبش اینه که : اگر چیزی ام بلد نباشی
تا آخرجلسه باید بشینی ....


دوستم میگه: هر شب که اخبار شبانگاهی قیمت سکه رو اعلام میکنه زنم میپره بالا و با خوشحالی دست میزنه
بعد لم میده رو مبل و با لبخند نیگام میکنه ؟!؟!
کسی میدونه چرا؟


رفتم جیگركی یارو برگشته میگه نونم میخای؟
میگم قبلنا سوال نمیكردی، میذاشتی، میگه نه الان وضع فرق كرده نون جدا، دونه ای ۵۰۰ تومن!
خوب شد بازم کرایه سیخ و ازم نگرفت


یکی از دوستام تو شمال امشب منو برد استخر، با یه صحنه عجیب روبرو شدم
دیدم دمپاییها لنگه های راست آبی رنگن، لنگه های چپ سفید!
پرسیدم چرا اینطوریه؟! گفت: واسه اینه که کسی نتونه دمپایی بدزده !!!!
البته ظاهرا دلیل اصلیش اینه که بتونی راحت چپ و راست پیدا کنی،
لازم نباشه همه دمپایی ها رو بگردی که یه جفت چپ/راست پیدا کنی

حالا این که چیزی نی. من استخری دیدم که کلا همه ی لنگه هاش مالِ یه پا بود
و مثلاً مجبور بودی هر دو تا پاتو توی لنگه ی راست بکنی


بعد ۳۰ سال هنوز نتونستن آب پاش ماشین رو یه جوری درست کنن
که ۵ تا ماشین بغلی و عقبی و جلویی رو آب پاشی نکنه!
شیشه پاک کن ماشین رو که میزنی باس از همه اتوبان معذرت خواهی کنی
فراموش نشه که تکنولوژی ما در پراید نهفته است

من یه بار آب پاش رو زدم دیدم صدای داد و هوار میاد.
یه موتوری اومد کنارم سه تا پسر بودن بیچاره ها دوش گرفته بودن!
گفت آقا حداقل یه حوله بده صورتمونو خشک کنیم!


امروز دوباره ریختند تو مجتمع مسکونی ما برای جمع کردن دیش های ماهواره.
بعد یکی از همسایه هامون که یه خانم پیر و تنهایی هست رفته به مافوق اون مأمورایی
که داشتند دیش ها رو جمع می کردند گفته : آخه جناب سروان، من پیرزن ِ تنها بدون ماهواره چی کار کنم؟
جناب سروان هم خیلی جدی برگشته به مامورای زیر دستش
گفته : نمیخواد دیش ماهواره خونه این خانم رو جمع کنید.
بقیه دیش ها رو جمع کنید و بیارید با خودتون پائین!
بعله، هنوز هم همچین جناب سروان های با انصاف و بامرامی پیدا میشه


مردی تو یك فروشگاه بزرگ به یه دختر زیبا میرسه و میگه: خانم، من زنمو اینجا گم كردم
ناراحت نمی شید اگه کمی با شما صحبت كنم؟
دختر: چرا؟!! مرد: چون هر بار كه با یه زن خوشگل صحبت می كنم زنم یهو پیداش می شه!!



تو پیام بازرگانی نشون میده پیره زنه تنها و خسته نشسته،
بعد نوه‌ش بهش اس‌ام‌اس میده، از تنهایی در میاد و خوشحال و خندون میشه.
بعد میگه: هیچ کس تنها نیست. "همراه اول"

پشت سرش تبلیغ نشون میده یارو تولدشه، همه بهش اس‌ام‌اس میدن،
ولی داره از تنهایی می‌پکه! بعد میگه: پیامک‌ها جای خالی شما را پر نمی‌کنند.
"وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی"
آخه چی بگیم؟


این آپارتمان نشینیم خیلی عذابه ها !!
رفتم زیر دوش دارم آهنگ می خونم، بعد از پنج دیقه مادرم اومده دمه حموم
می گه : دختر همسایه اومد گفت: ما از آهنگای داریوش خوشمون نمیاد ، محسن یگانه بخون !!!


ما همون نسلی هستیم که وقتی بمیریم هم، باید از اون دنیا به مامانمون زنگ بزنیم بگیم "رسیدیم"!!


میگن تو روز قیامت گوگل به حرف میاد؛
همه جست و جوها و عکسایی که سرچ کردی رو لو میده ... در جـــــــــریان باشید


پسر داییم تو کنکور ۱۰۰تا مونده به آخر شده
بعد داییم شیرینی پخش کرده
به داییم میگم چرا خوشحالی حالا؟
گف آخه فک نمیکردم ۱۰۰نفر از این خنگ تر باشن !


مشکلات از جایی شروع شد که
به هر کی گفتیم نوکرتیم فکر کرد واقعاً اربابه !


همیشه پدرها به پسرشون به عنوان یه فرصت دوباره نگاه می کنن
برای جبران کارایی که خودشون نتونستن بکنن !


یه قانونی هست که میگه :
شما هیچوقت به چیز غیر ضروری احتیاج پیدا نمیکنید
مگر اینکه اونو داده باشین به یه نفر دیگه .. :|


خدایا یعنی میشه یه روز یه کیبوردی اختراع بشه
که خودش بفهمه کی باید فارسی تایپ کنه کی انگلیسی؟
حروم شد نسلمون از بس به جاه گوگل زدیم لخخلمث !



به دوستم مسیج دادم : تولـــدت مبـــارک
جواب داده : پیامک ها جای خالی شما را پر نمیکنند ...!
مرکز فناوری اطلاعات و رسانه های دیجیتال
همـراه اول



یکی از آشناها تلوزیون ال سی دی خریده بود
بهش گفتم مبارک باشه ال سی دیه یا ال ای دی ؟
گفت برو بابا ال جیه الجـــــــــــــــــیه !


امروز فهمیدم چرا دیوار چین جز عجایب هفتگانه ست
آخه تنها محصول چین هست که بیشتر از ۳ روز دووم آورده !


مامانم صبح اومده میگه پاشو یه گله مهمون داره میاد
میگم کیا هستن؟ میگه عمه هات!


از این بوگیرهای توالت که اسانس کاپوچینو و یا قهوه داره اصلا نخرید
چون وقتی که میرید کافی شاپ تا براتون قهوه و یا نسکافه میارن، خاطرات زنده می شه!


ما به جمله همیشه حق با «مشتری» است اعتراض داریم !
(امضا : جمعی از سیارات منظومه شمسی)


مامانم سیم کارتشو در آورده میگه فک کنم داره میسوزه
نیگا رنگشم داره عوض میشه!!!! :|


خــــــــدایا ! ! !
یا خیــلی برگردون عقبــــ یا بــزن بره جــلو!
اینــجای فیلم زنــدگیم خیــــــلی خش داره …


دوست بابام, بچه ی ۲ سالشُ صدا میکنه “حاج سیّد مَـــهدی” …
۲۲ ساله هستم, منزل “مـَـــــرتیکه” صدام می زنن!!! :دی


من آخرشم نفهمیدم ما مردا ” هممون مثل همیم” یا “یکی از یکی بدتریم”!!



مامانم اومده میگه : به نظرت ناهار چی بخوریم ؟
میگم : سبزی پلو ماهی
میگه : گمشو بابا میخوام استانبولی درست کنم!! :|
خب مادر من اینکه میگی “به نظرت” دقیقاً منظورت چیه ؟؟ :|


المپیک تموم شد ، دانلود افتتاحیه اش هنوز برا من تموم نشده!


هـَپـَلبـُلـِت مـُمالـَک چیست؟
عبارتی که دخترا روز تولد دوستشون به هم اس ام اس میدن یا کامنت میذارن !


قاضی: چرا دوست دخترت رو کشتی؟
پسر: اس ام اس ۲۵۰ کلمه ای واسش فرستادم اون فقط جواب داد ok!
قاضی: شما تبرئه شدی میتونی بری







اصلا تابلو نیست!!!!!!!!
Smile Smile Smile




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد


زغال قلیونتیم ، بكش خاكستر شیم !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس


تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون كن!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخور ، فنا شیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بند كفشتیم گره بزن خفه شیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

كِش ِتنبونتیم ، ولم كنی آبروم رفته

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زنگ در خونتم هر كس تو رو بخواد باید منو بزنه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تریپ مرام : كلنگتم عمله !!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سلامی به گرمی آش رشته كه با پیازداغ روش نوشته :

“مرامت منو كشته“

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میگن: نارنگی چون پوستش زود كنده میشه،

پیش مرگ همه ی میوه هاست !

نارنگیتیم هلو !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشكر خشك و خالی از ما میكردی كه یه عمریه آوارتیم !!!




نوع مطلب : طنز و سرگرمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
وقتی نوشابه سیاه می خورید چه اتفاقی می افتد؟


۱۰دقیقه بعد
۱۰ قاشق چایخوری شکر وارد بدن تان می شود. می دانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی شوید؟ چون اسید فسفریک، کمی طعم آن را می گیرد و شیرینی اش را خنثی می کند.
۲۰ دقیقه بعد
قند خون تان بالا می رود و به ترشح ناگهانی و یک جای انسولین منجر می شود. کبدتان شروع می کند به تبدیل قند به چربی تا قند خون، بیشتر از این بالا نرود.

۴۰ دقیقه بعد
حالا دیگر جذب کافئین کامل شده، مردمک های تان گشاد می شود، فشار خون تان بالا می رود و در پاسخ به این حالت، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می کند. گیرنده های آدنوزین مغز حالا بلوک می شوند تا از احساس خواب آلودگی جلوگیری کنند.

۴۵ دقیقه بعد
ترشح دوپامین افزایش پیدا می کند و مراکز خاصی در مغز که حالت سرخوشی ایجاد می کنند، تحریک می شوند. این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین به ایجاد سرخوشی منجر می شود.

۶۰ دقیقه بعد
اسیدفسفریک موجود در نوشابه، داخل روده کوچک، به کلسیم، منیزیم و روی می چسبد. متابولیسم بدن افزایش پیدا می کند. میزان بالای قند خون و شیرین کننده های مصنوعی، دفع هرچه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می شوند.

مدتی بعدتر
کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرارآور) وارد عمل می شود. حالا دیگر کلسیم و منیزیم و روی که قرار بود جذب بدن شود، بیش از پیش از طریق ادرار دفع می شود و به همراه آن مقادیر زیادی آب، سدیم و دیگر الکترولیت ها نیز از دست می رود.

… و بالاخره
کم کم آن غوغایی که در بدن تان ایجاد شده بود فروکش می کند و نوبت به افت قند می رسد. در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک پذیر می شوید یا خیلی کرخت و بی حال. حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید، دفع کرده اید؛ آبی که می شد به جای اسید و کافئین و شکر، حاوی مواد مفیدی برای بدن تان باشد. تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین می رود و شما هوس یک نوشابه دیگر می کنید.

 




نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
**هفت قانون منطقی**

۱. زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی‌ چیز‌ها را ندانیم.

۲. آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی‌ ندارد.

۳. لبخند بزنید؛ شما مسول حل تمام مشکلات دنیا نیستید

۴. کسی‌ دلیل و مسئول خوشبختی‌ شما نیست؛ خودتان مسئولید.

۵. زندگی‌ خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی‌ آنها برای چه و چگونه است.

۶. با گذشته خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.

۷. گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است؛ به زمان کمی‌ فرصت دهید.




نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
یه روزی توی غربت پاییز بود
دل من از غصه لبریز بود
بدون تو و اون چشمای سیاهت
زندگی واسه من چه غم انگیزبود


عشق تو تو دلم مثل آتیش بود
بی تو اشک از چشمام سر ریز بود
عشق تو دیگه چشماش نمیدید
نمیدونی بی تو اون چی کشید




بدون وجود تو من میمیرم
همیشه باعشقت که جون میگیرم
عاشقم با تو ام
عشق من اگه نباشی میمیرم


بعد اون همه روزام سیاه بود
زندگی بی اون سرد و تباه بود
چرا عشق واسم قصه تلخی بود
اومد و هرچی داشتم با خودش برد


وقتی فهمیدم دیگه منو نمیخواد
آسمون خدام رو سرم خراب بود
بی تو این زندگی و نمیخوام
هرجای دنیا باشی پا به پات میام


عشق تو تو دلم میمونه
یاد تو از خاطر من بیرون نمیره
یادتم.... باهاتم...یارم باش
اگه باشی با نفس هات جون میگیرم



یه روزی توی غربت پائیز بود
دل من از غصه لبریز بود
بدون تو اون چشمای سیا
زندگی واسه من چه غم انگیز بود

عشق تو ،تو دلم مثله آتیش بود
بی تو اشک از چشمام سر ریز بود
بی تو این زندگی و نمیخوام
هر جای دنیا باشی پا به پات


عشق تو ،تو دل من می مونه
یاد تو از خاطر من بیرون نمیره
عاشقم ،با تو ام ،عشق من
اگه نباشی من می میرم

بدون وجود تو من می میرم
همیشه با عشقته که جون میگیرم
یادتم ،باهاتم ،یارم باش
اگه باشی با نفسات جون میگیرم


خواننده:احمد بخشی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
اصل مهم در دوران نامزدی، شناخت دو طرف از یکدیگر است. این شناخت شامل آگاهی لازم از تمام اجزای شخصیت طرف مقابل است؛ به گونه‌ای که جنبه‌های مختلف فرهنگی، اجتماعی و حتی طبقات اجتماعی دختر و پسر نزدیک به هم باشد.
دختر و پسری که با هم آشنا می‌شوند و دوران نامزدی‌ را شروع می‌کنند، باید شناخت از یکدیگر را مقدم بر هر مساله دیگری بدانند و روابط‌شان بر مبنای همین اصل شکل بگیرد.


) آیا روابط دختر و پسر در دوران نامزدی باید کنترل‌ شود؟
البته! درست است که دختر و پسری که جوان هستند با وضعیت هورمونی و هیجانی‌ ای که دارند به سمت همدیگر تمایل زیادی دارند و بسیار سخت است که احساسات و غرایزشان را کنترل کنند اما آنها باید به آینده‌ای که در پیش خواهند داشت، بیندیشند.
در دوران نامزدی اصل موضوع، شناخت است. حتی اگر دوره نامزدی ثبت قانونی شده باشد و صیغه محرمیت جاری شده باشد، باز هم دختر و پسر باید روابط کنترل‌ شده‌ و سنجیده‌ای داشته باشند؛ چرا که ممکن است که این نامزدی به هم بخورد یا دختر باردار شود که در هر دو صورت، مشکلات بسیاری برای آنها به وجود می‌آید و البته این مسایل در فرهنگ ما بسیار پررنگ‌تر و مشکل‌ساز‌تر خواهد بود.

۲) بهترین مدت نامزدی

دوره نامزدی باید نه کوتاه‌ مدت باشد و نه آنقدر طولانی باشد که مشکلات و تبعات زیادی را به همراه داشته باشد. مناسب‌ترین زمان ۶ ماه است و در این زمان دختر و پسر باید به صورت معقول و معمول، با شرط شناخت از هم، با یکدیگر رابطه داشته باشند. این کار بسیار سختی است اما اگر دختر و پسر جوان به اصل واقعیت‌گرایی معتقد باشند، برای داشتن آینده‌ای بهتر سعی خواهند کرد روابط خود را سنجیده و محدود کنند.

۳) حتی اگر ازدواج فامیلی باشد

اصل ازدواج باید بر مبنای شناخت طرفین از یکدیگر باشد. بسیاری از خانواده‌ها به صرف اینکه دختر و پسرشان با هم بزرگ شده‌اند و سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند با ازدواج آنها موافقت می‌کنند و وقتی که آنها وارد زندگی می‌شوند تازه متوجه تفاوت‌ها و اختلاف‌ نظراتشان می‌شوند و اینجا نقطه شروع اختلافات خانوادگی است.
معمولا این ازدواج‌ها، چشم‌ و‌ گوش بسته است و افراد فقط شناخت ظاهری از هم دارند اما نکته مهم این است که آنها تصور می‌کنند همدیگر را می‌شناسند. چنین تصورهای غلطی، جوانان را از مسیر شناخت دور می‌کند و زمانی که وارد زندگی می‌شوند، تازه متوجه تفاوت‌هایشان می‌شوند و اختلاف‌هایشان شروع می‌شود.

مشکلی که در ازدوا‌ج‌های فامیلی زیاد دیده می‌شود، این است که مشکلات زن و شوهر سریع به خانواده‌ها کشیده می‌شود و مشکلات را دو چندان می‌کنند. از سوی دیگر، بسیاری از اختلاف‌های خانوادگی نیز در روابط زن و مرد تاثیرگذار است و ممکن است روابط آنها را تیره کند. همچنین بسیاری از مسایلی که در ازدواج‌های فامیلی به وجود می‌آید به دلیل آنکه سبب برهم خوردن روابط فامیلی نشود، مسکوت می‌ماند و چه بسا افرادی سالیان سال با مشکلی زندگی می‌کنند و از آن رنج می‌برند اما از ترس فامیل آن را به زبان نمی‌آورند.
مساله دیگر در ازدواج فامیلی، مشاوره ژنتیک است. ازدواج فامیلی تنها باید بر مبنای شناخت صحیح باشد و بعد از آن حتما باید زوجین از خدمات مشاوره استفاده کنند و علاوه بر آن مشاوره و آزمایش‌های ژنتیک نیز اهمیت دارد.

۴) بارداری در نامزدی
اگر به هر دلیلی شرایط طوری پیش رفت که دختر در دوران نامزدی باردار شد، قطعا در چنین شرایطی باید خانواده را در جریان گذاشت اما برخی از خانواده‌ها به دلیل تعصباتی که دارند، نمی‌توانند چنین موضوعی را پذیرا باشند و سریع واکنش نشان می‌دهند. بنابراین لازم است که دختر و پسر این موضوع را با یک روان‌ پزشک یا مشاور مطرح کنند و آن مشاور با شیوه مناسب خانواده را در جریان بگذارد و به آنها آموزش‌های لازم را بدهد.




نوع مطلب : عمومی، عاشقونه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
در حالی این جرم اتفاق می افتاد که حدود یک هزار نفر از مردم شهر و در مقدمه آنان پدر آن دختر نظاره گر این اتفاق بودند.

در این تجاوز گروهی که ۴ مرد به انتخاب دادگاه شرکت کرده بودند و در حالی که دختر و پدر با گریه از آنان درخواست بخشش می کردند با حضور بیش از یک هزار نفر از مردم شهر و جلوی دیدگان پدر به دختر ۱۸ ساله تجاوز شد. “

طبق گزارشهای منتشر شده برادر ۱۱ ساله این دختر که نوجوانی از قبیله گوجار میباشد با دختری از قبله ماسوتی که از لحاظ اجتماعی بالاتر ازقبیله او بود رابطه برقرار کرده و مردم شهر آنان را در حال قدم زدن در شهر مشاهده کرده بودند.

دادگاه قبیله ای وابسته به قبیله ماسوتی برای انتقام از این کار نوجوان طبق قواعد عرفی حاکم در پاکستان دستور داد که باید خواهر آن پسر ۱۱ ساله در میان عموم مردم شهر و حضور پدر آن دختر مورد تجاوز گروهی مردان قبیله قرار گیرد تا به این طریق اعتبار و شرف خود را در جامعه برگردانند.

در این تجاوز ۴ مرد به انتخاب دادگاه شرکت کرده بودند و در حالی که دختر و پدر با گریه از آنان درخواست بخشش می کردند با حضور بیش از یک هزار نفر از مردم شهر و جلوی دیدگان پدر به دختر ۱۸ ساله تجاوز شد.

گفتنی است که این شیوه طبق عرف برخی قبایل پاکستان، حق عرفی و قانونی افراد برای ستاندن شرف و حیثیت خود در جامعه است.

طبق گزارش سازمان حقوق بشر سالیانه ده ها جرم اینچنینی در جامعه پاکستان اعمال می شود که دولت و نیروهای امنیتی با وجود اطلاع قبلی در صدد منع اعمال آنها نیست.





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
از تـــو عبـــور میکنـــم فقـــط نگـــاه میکنـــی

مـــن اشـــتباه میکنـــم تـــو هـــم گـــناه میکنـــی

ازم عبـــور میکنـــی ببیـــن سقـــوط میکنـــم

بـــه مـــن نگـــاه کـــن بـــزن فقـــط سکـــوت میکنـــم








از تـــو عبـــور میکنـــم فقـــط نگـــاه میکنـــی
مـــن اشـــتباه میکنـــم تـــو هـــم گـــناه میکنـــی
بـــه مـــن نگـــاه کـــن نتـــرس، مـــن بـــه تـــو مبتـــلا شـــدم
بـــه مـــوج میـــزنم ببیـــن چـــه ساحـــلا خـــدا شـــدم






بـــه مـــن نگـــاه کـــن بگـــو کـــجا رو زیـــر و رو کنـــم
کـــدوم گلایـــه رو بگـــم چـــه دردی آرزو کنـــم
بـــه مـــن نگـــاه کـــن بـــرو فاصـــله بـــاورم بشـــه
در انتـــظار بـــودنت عـــذاب آخـــرم بشـــه








ازم عبـــور میکنـــی ببیـــن سقـــوط میکنـــم
بـــه مـــن نگـــاه کـــن بـــزن فقـــط سکـــوت میکنـــم
بـــه مـــن نگـــاه کـــن بگـــو کـــجا رو زیـــر و رو کنـــم
کـــدوم گلایـــه رو بگـــم چـــه دردی آرزو کنـــم
بـــه مـــن نگـــاه کـــن بـــرو فاصـــله بـــاورم بشـــه
در انتـــظار بـــودنت عـــذاب آخـــرم بشـــه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد

 

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق ان دانست و هدیه من به تو پدرعزیزم قلب عاشقانه ایست که فقط برای تو می تپد . عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک می گویم ...

 





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد

یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .




نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد

زمین لرزید دنیا مرد

هنورز داره می لرزونه

دلم بدجور دلگیره از این دنیای دیونه

تمومه خاطرات من توی این خونه خط خورده

تموم  همکلاسیام تو  آغوش زمین مردند

تو شب های که دلتنگی  که دیگه اغوش مادر نیست

آواریه گوشه حلوت درداشو میشماره

میگن مادر بهشتی شد

حالا که زیر اواره

اگر چه کوچک دستام

یه که غم روی دوش ...

 

 

              





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :