تبلیغات
رؤیای خیس - مطالب هفته دوم خرداد 1391
رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

خدایا ! تو در آن بالا بر قله بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟

ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟

ای که همه هستی از تو است ، تو خود برای که هستی؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانائی

چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ،

بپرستی ،

بر دامنش به نیاز چنگ زنی ،

غرورت را بر قامتش بشکنی ،

برایش باشی ، نمی آفرینی؟

چرا چنین نمی کنی ؟

مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم ؟

خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی ؟

 

(گفتگوهای تنهایی ، ص ۸۱۸





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد

کسانی که خود بسیارند، نیازی به هم وطن ندارند. کسانی که خود آزادند، از زندان به ستوه نمی آیند.

آدم های اندک اند، که به ازدحام محتاج اند.

کسانی که خود هیچ اند، می کوشندتا در دیگران، در شلوغی غرق شوند؛

در آنجا است که پوچی خود را احساس نمی کنند.

هرگاه تنها می مانند، به وحشت می افتند؛ چون حتی یک نفر را احساس نمی کنند، خلا محض!





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
مصلحت, تیغی است که همواره زرنگ ها با آن حقیقت را ذبح می کرده اند..



نوع مطلب : روانشناسی و فلسفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
یک اتفاق عجیب برای این دختر اتفاق افتاد . در سال ۲۰۰۹ روی صورتش روغن داغ ریخت  ولی اتفاقی عجیب تر اینکه چهره این دختر خانم بعد از جراحی پلاستیک زیباتر شد !!










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 خرداد 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
داستان زیبای پیرمرد عاشق

پیرمرد صبح زود از خانه خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد عابرانی که آنجا بودن به سرعت او را به بیمارستان رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردن سپس برای اینکه مطمئن بشن شکستگی ندارد می خواستند از بدنش عکسبرداری بشود
. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست. پرستاران از او علت عجله اش را پرسیدند و پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است. و هر روز صبح من به آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم.
امروز به حد کافی دیر شده نمی خوام بیشتر از این تاخیر داشته باشم.

یکی از پرستاران گفت:ما خودمان به او خبر میدهیم تا منتظر نماند. پیرمرد با اندوه گفت: متاسفانه همسر من آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نخواهد شد او حتی مرا هم نمی شناسد.
پرستار با حیرت گفت:وقتی که نمی داند شما کی هستید دیگر چرا پیش او میروید؟
پیرمرد گفت: او مرا نمیشناسد ولی من که او را میشناسم.....





نوع مطلب : عاشقونه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 خرداد 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد


درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :