تبلیغات
رؤیای خیس - مطالب هفته چهارم بهمن 1391
رؤیای خیس
به تازگی باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی....





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد

آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
خود از اینروست اگر می گویم
پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
بر سر دار بسازیم آونگ





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
 


میگویند در زمان حضرت سلیمان همه چیز در ید قدرت وی بود و هر کاری میخواست میتوانست انجام دهد.

با توجه به این قدرت،... روزی از خداوند خواست که اجازه بدهد تمام بندگان او را به یک وعده غذا دعوت کند.

وقتی با تقاضای وی موافقت شد وی دستور داد تمام کسانی که در خدمت او بودند غذاهای مفصلی درست کردند و صحرا ها و دشت ها پر شد از غذاهای تهیه شده.

در روز معین که همه چیز آماده بود یک نهنگ غول آسا سرش را از آب بیرون آورد و گفت: یا سلیمان ... طبق دستور خداوند ما امروز غذا میهمان تو هستیم .... بگو غذای مرا بدهند.

حضرت نیز دستور داد خدمه از غذاهای آماده در دهان وی ریختند. اما هرچه به او غذا میدادند باز هم بیشتر میخواست .

طوری شد که تمام غذاهای تهیه شده به اتمام رسید ، ولی هنوز دهان نهنگ برای غذا خوردن باز بود.

حضرت سلیمان با تعجب به او گفت: تو مگه روزی چقدر غذا میخوری؟

نهنگ گفت: من روزی سه قورت غذا میخورم .... تا اینجا شد نیم قورت .... و حالا دو قورت و نیم من هم باقیست.


از آن ببعد این کلام ضرب المثل شد و وقتی کسی زیاد طلبکاری میکند میگویند : دو قورت و نیمش هم باقیست.





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد

 

خطبه 185 حضرت علی درباره منافق

اى بندگان خدا! شما را به پرهیزکارى سفارش مى کنم و از منافقان بر حذر مى دارم، زیرا آنها گمراه و گمراه کننده، خطاکارند و به خطاانداز، هر زمان به رنگى در مى آیند و به قیافه هاى دیگرى خودنمایى مى نمایند. از هر وسیله اى براى فریفتن شما استفاده مى کنند، و در هر کمینگاهى به کمین شما مى نشینند، دلهایشان آلوده و بیمار، و ظاهرشان را (براى فریب شما) پاک نگه مى دارند، در پنهانى گام بر مى دارند، و همچون خزنده اى که در میان بوته هاى درهم پیچیده خود را مخفى ساخته، پیش مى روند. بیانشان در ظاهر درمان، گفتارشان شفابخش; ولى کردارشان درد بى درمان است. آنان بر رفاه و آسایش مردم حسد می ورزند و بر بلا و ناراحتى آنان مى افزایند و پیوسته تخم ناامیدى بر دلها مى پاشند. آنها در هر راهى کشته اى را به خاک افکنده اند و به هر دلى راهى دارند، و بر هر مصیبتى اشک دروغینى مى ریزند، پیوسته مدح و ثنا به هم وام مى دهند، و انتظار پاداش و جزا مى کشند(همون که در پست قبلی با عنوان ستایش )، هر گاه چیزى را طلب کنند اصرار می ورزند، اگر کسى را ملامت کنند پرده درى مى کنند، و اگر مقامى به آنها سپرده شود راه اسراف پیش مى گیرند. در برابر هر حقى باطلى آماده ساخته اند، و در برابر هر دلیل محکمى شبهه اى، و براى هر زنده اى قاتلى، و براى هر درى کلیدى، و براى هر شبى چراغى (تا به مقاصد شوم خود نائل شوند). آنها با اظهار یأس و بى رغبتى (به دنیا) تلاش مى کنند به مطامع خویش برسند و بازار خود را گرم کنند و کالاى مورد علاقه خویش (ضلالت و گمراهى) را به فروش برسانند.

آنان سخنانى مى گویند و مردم را به اشتباه مى افکنند، و بیانات فریبنده اى دارند تا دیگران را بفریبند. راه ورود به خواسته هاى خود را آسان، و طریق خروج از آن را تنگ و پر پیچ و خم مى سازند (تا مردم را در دام خود گرفتار کنند) آنها دار و دسته شیطانند و شراره هاى آتش دوزخ. (همان گونه خدا مى فرماید) آنها حزب شیطانند و بدانید حزب شیطان زیان کارند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینست





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد
 

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه ، منزلِ کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم

پیغام گیر مولانا

هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

برگو به من پیغام خود...هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

پیغام گیر بابا طاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت

الهی مو به قوربون صدایت

چو از صحرا بیایُم نازنینُم

فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود ، غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود ، غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بُگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود ، غم مخور

پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر نیما

چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید

تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویم

تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

پیغام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد





نوع مطلب : طنز و سرگرمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : گربه & مقداد


درباره وبلاگ

با سلام به بهشت ما خوش آمدین
ساعات خوشی رو در این بلاگ
براتون آرزو میکنیم .
لطفاً مطالب رو کپی نکنید.
با انتقاد و پیشنهادتون
خوشحال و راهنماییم کنید .
مدیر وبلاگ : گربه & مقداد
آرشیو وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :