تبلیغات
رؤیای خیس - می خواهم برگردم

رؤیای خیس - می خواهم برگردم

به تازگی باران

به تازگی باران

رؤیای خیس - می خواهم برگردم به تازگی باران
میخواهم برگردم...
به روزهایِ خوبی...
که مادربزرگ زنده بود...
که پدربزرگ، نفس می کشید...
برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای!
که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد...
رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم...
خیس شوم،
آنقدر که غصه و بی مهری ها از جسمِ خسته ام پاک شود...
می خواهم به روزگاری برگردم که سفره ی ساده ی مادربزرگ، انگار به اندازه ی آسمان، وسعت داشت ...
و هیچکس از سادگیِ غذا 
یا کوچکیِ اتاق، شکایت نمی کرد!
آن روزها همه چیز بی تکلف و دلنشین بود...
همه مان بی توقع، خوش بودیم...
بدونِ چشم داشت، محبت میکردیم...
و از تهِ دل می خندیدیم...
دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم...
برایِ دلخوشیِ ساده ی آن روزهایم تنگ شده...
پدربزرگم رفت ... مادربزرگم رفت ...
و آن دورهمی هایِ جانانه...
به خاطرات پیوست...
روزهایِ خوب بر نمی گردند...
افسوس...
ما برایِ بزرگ شدنمان
بهایِ سنگینی پرداختیم...

 #نرگس_صرافیان





طبقه بندی: درد و دل، روانشناسی و فلسفی، ادبی،

تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 | 01:22 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.