تبلیغات
رؤیای خیس

رؤیای خیس

به تازگی باران

به تازگی باران

رؤیای خیس به تازگی باران

با سلام به همه ی دوست داران عزیز  به بلاگ رویای خیس خوش آمدید    

 

مغزهای بزرگ درخصوص ایده ها بحث می کنند.

مغزهای متوسط در مورد حوادث صحبت می کنند.

مغزهای کوچک در باره مردم گفتگو می کنند.

همگی بر این باور یم که دنیا راه عبور است نه سرای ماندن ، پس اوقات گرانبهای مان را به

خوشه چینی زیبا ترین و بهترین اعمال صرف کنیم نه زشت ترین وبیهوده ترین آنها.

 

 

هر چه قدر انسان ها را بیشتر می شناسم گرگ ها را بیشتر تحسین می کنم !

زلالی قلبت ارزانی دیگران من این احساس آبکی را نمیخواهم . . .

 


رویای خیس رویایی به تازگی باران

پیش کشیست برای بارانی ترین حادثه ی زندگیم


 




طبقه بندی: اخبار،

تاریخ : یکشنبه 12 خرداد 1392 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات


نمکدان را که پُر می‌کنی
توجهی به ریختن نمک‌ها نداری
اما زعفران را که می‌سابی
به دانه دانه‌اش توجه می‌کنی

حال آنکه بدونِ نمک، هیچ غذایی خوشمزه نیست.
ولی بدون زعفران ماه‌ها و سال‌ها می‌توان آشپزی کرد و غذا خورد!

مراقب نمک‌های زندگی‌تان باشید
ساده و بی‌ریا، همیشه دم دست‌تان هستند.
ولی روزی اگر نباشند
وای بر سفره‌ی زندگی...!







طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 2 خرداد 1397 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
من الویت چندم نیستم
منو باید وسط سرشلوغیات بخواى
وقتى دورت شلوغه و دستت بند
منو واسه اوقات بی حوصلگى و بیكاریت كنار نذار
ذخیره نگهم ندار كه وقتى بقیه نیستن باشم
واسه من 
واسه خاطر كنار من بودن
اگه وسط مشغله هات جا بازكردى و فلان قرارو كنسل كردى، حسابه
اگه وسط روز،لاى سرشلوغیات دلت هوامو كرد و تنگ شد برام، حسابه
وگرنه آخر شب ها كه رو تخت دراز كشیدى و خوابیده هیاهوى دورت، همه بلدن بگن دلم تنگ شده
همه بلدن بگن دوستت دارم
منو 
بودنمو
ذخیره نكن برای بعد
بعضى چیزا، با ذخیره كردن زیاد نمیشن
تموم میشن، حروم میشن
مثل چایى كه سرد میشه و میوفته از دهن...








طبقه بندی: درد و دل، روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : سه شنبه 1 خرداد 1397 | 11:55 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
رفته بودم میوه فروشى ... آقای مُسنی که از دستهای پینه بسته‌اش به نظر می‌آمد کارگر است یک کیسه پر از زردآلوی درشت و مرغوب روی ترازو گذاشته بود! فروشنده گفت: ۲۷۵۰۰ تومن! پیرمرد که به نظر میرسید شوکه شده پرسید: مگه چند کیلو هست؟!!؟ فروشنده گفت: یه کم از دو کیلو بیشتر، پیرمرد با دهانی که از تعجب باز مانده بود،گفت: مگه کیلو چنده؟!؟ و فروشنده گفت: ۱۲۵۰۰ تومن!! بیچاره پیرمرد با خجالت گفت: من فکر کردم کیلویی ۱۲۵۰ تومنه! نه آقا، ببخشید، نمیخوام... و کیسه رو همانجا گذاشت و رفت. فروشنده با پوزخند به شاگردش گفت: بیا این زردآلوی ۱۲۵۰ تومنی رو بریز سر جاش! و شلیک قهقهه ی هر دو به آسمان رفت! برگشت و با قیافه ای حق به جانب به من گفت: عجب دیوونه هایی پیدا میشن...
جواب دادم: به  نظرم دیوونه نبود! احتمالا سالهاست میوه ی نوبرانه‌ی تابستون نخریده و نمیدونه قیمت این میوه‌ها حدودا چقدره... شایدم فکر کرده شما حراج کردید و اون خیلی خوش شانس بوده که میتونه یک بار از این میوه ها برای زن و بچه اش ببره... از میوه فروشی بیرون اومدم... دلم به درد اومده بود!
افکار مختلفی ناگهان به ذهنم هجوم آوردند و من مانده بودم به کدام یکی فکر کنم. 
به یاد هرم "مازلو" افتادم که چطور عزت و کرامت انسانها در گرو نیازهای اولیه و مادی آنها قرار دارد. از هر کس میپرسی چرا روزه میگیری همان جواب نخ نمای همیشگی را میدهد، برای همدردی با ضعفا و گرسنگان !کدام مستمند، کدام کودک خیابانی، کدام زن بی پناه صبح بیدار میشود، پای سفره‌ای هفتاد رنگ می‌نشیند و تا خرخره میخورد و بعد تا غروب در خنکای کولر میخوابد و هنگام افطار باز بساط غذای رنگارنگ پهن میکند؟؟ گرسنگی کشیدن من و تو کدام گرسنه را سیر میکند؟!! دروغ نگفتن و فرو نبردن دود، گرد و خاک غلیظ به حلق، کدام بچه یتیم را لباس می‌پوشاند؟ كاش امسال ماه رمضان مردم كشورم بجاى مومن تر شدن "مهربان تر" شوند، و بیشتر به نیازمندان کمک كنند، كاش مردم كشورم بدانند، دستانی که کمک میکنند، پاک ترند از لبهایی که دعا میکنند!




تاریخ : سه شنبه 1 خرداد 1397 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
میخواهم برگردم...
به روزهایِ خوبی...
که مادربزرگ زنده بود...
که پدربزرگ، نفس می کشید...
برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای!
که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد...
رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم...
خیس شوم،
آنقدر که غصه و بی مهری ها از جسمِ خسته ام پاک شود...
می خواهم به روزگاری برگردم که سفره ی ساده ی مادربزرگ، انگار به اندازه ی آسمان، وسعت داشت ...
و هیچکس از سادگیِ غذا 
یا کوچکیِ اتاق، شکایت نمی کرد!
آن روزها همه چیز بی تکلف و دلنشین بود...
همه مان بی توقع، خوش بودیم...
بدونِ چشم داشت، محبت میکردیم...
و از تهِ دل می خندیدیم...
دلم برایِ خنده هایِ بی ریایم...
برایِ دلخوشیِ ساده ی آن روزهایم تنگ شده...
پدربزرگم رفت ... مادربزرگم رفت ...
و آن دورهمی هایِ جانانه...
به خاطرات پیوست...
روزهایِ خوب بر نمی گردند...
افسوس...
ما برایِ بزرگ شدنمان
بهایِ سنگینی پرداختیم...

 #نرگس_صرافیان





طبقه بندی: درد و دل، روانشناسی و فلسفی، ادبی،

تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 | 01:22 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
چرا شبیه چیزی میشیم که ازش بدمون میاد ...
شاید بارها این رو شنیده باشید که کسی بگه : این اخلاق مزخرف رو از مامانم گرفتم ... یا عین بابام عصبانی میشم و یا مثل فلانی فقط از همه چیز ایراد می گیرم ، میخوام مثل اون نباشم ولی نمی تونم .. چرا با وجود اینکه انقدر می دونیم یک خصوصیتی بد و بارها خودمون ازش زجر کشیدیم ولی باز نمی تونیم جلوش رو بگیریم !! بعضی وقتها آدم برای اینکه شرایطی رو تحمل کنه باهاش وفق پیدا می کنه،(خواهی نشوی رسوا ..) یعنی همرنگ اون شرایط میشه تا کمتر آسیب ببینه ..مثل بعضی از جانورها که با تغییر رنگ خودشون و همرنگ شدن با محیط بیرونی از جونشون محافظت می کنند.. ما هم جاهایی که ازمون زیاد ایراد گرفتن، سرمون داد زدن، امرو نهی، تنبیهمون کردن، تحقیرمون کردن ، مسخره کردند و .... خلاصه کارهایی کردند دردمون می آورد و معمولا هم این درد از طرف عزیزترین هامون بود، تصمیم گرفتیم با شبیه اونا شدن، هم از خودمون و هم از اونا در برابر خشممون دفاع کنیم، خب قاعدتا وقتی من خودم هم بدعنق و بداخلاق بشم، مادر بدعنق و بداخلاق رو بهتر می تونم درک کنم و بهتر می تونم با بدعنقی و بدرفتاری هاش کنار بیام، دیگه انقدر ها هم برام وحشتناک نیست!! وقتی پای من چلاق باشه ، درد یک چلاق دیگه رو خیلی خوب می فهمم!! و اینطوری شد که این رفتارها جز شخصیت وجودی ما شد، افرادی که بقیه آدمها رو زجر میدن، قربانی زجر دیگری بودند، افرادی که دیگران مسخره می کنند، دایما مورد تمسخر واقع شدند، آدمهایی که دایما ایراد می گیرند، قبلا پدرشون با ایرادها دراومده.. متجاوزین جنسی، قبلا قربانی تجاوز بودن و ... مثالهایی زیادی می تونید اطراف خودتون پیدا کنید .. گاهی اوقات فقط با بازنگری به گره های شخصیتمون بد نیست گذری به بلاهایی که سرمون اومده بزنیم و بدونیم که می تونیم یک سری چیزها که واقعا به خودمون تعلق ندارند و از شخصیتمون جدا کنیم 








طبقه بندی: علمی، روانشناسی و فلسفی، عمومی،

تاریخ : دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 | 01:15 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات


بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،


گرفته کولبار زادِ ره بر دوش،

فشرده چوب‌دست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پویند،

ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز.



سه ره پیداست.

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام.

سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.


من اینجا بس دلم تنگ‌ست

و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ‌ست.
 

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،

ببینیم آسمانِ "هر کجا" آیا همین رنگ‌ست؟


تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست.
 

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بد بیوه‌ی گرگِ قحبه‌ی بی‌غم،

که می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیام،
 

و می‌رقصید دست‌افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،

و اکنون می‌زند با ساغر "مک‌نیس" یا "نیما"

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما،

سوی اینها و آنها نیست.

بسوی پهن‌دشتِ بی‌خداوندی‌ست،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.


بهِل کاین آسمان پاک،
 

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم


بسوی سرزمینهایی که دیدارش،

بسان شعله‌ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار.

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار.
 

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچون مستان دست بر دیوار،

بسوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار

و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی‌نور:
- "کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! ... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟"

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پایی نیست.

صدایی نیست الا پت‌پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.
 

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ.

وز آنسو می‌رود بیرون، بسوی غرفه‌ای دیگر،

به‌امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می‌خواند:
 

"جهان پیرست و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد ..."


وز آنجا می‌رود بیرون، بسوی جمله ساحل‌ها.

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدانسان - باز می‌پرسد - سراندر غرفه‌ای با پرده‌های تار:

- "کسی اینجاست؟"

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.

که می‌گوید بمان اینجا؟
 

که پرسی همچو آن پیر به‌درد‌آلوده‌ی مهجور:

خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟"



بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید.

بدان‌جایی که می‌گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.



بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر


کجا؟ هر جا که پیش آید.

به آنجایی که می‌گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان

و در آن چشمه‌هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن

و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:

"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید؟"

به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،


کجا؟ هر جا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور،

وزین تصویر بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عمر با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا،
 

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.



بیا تا راه بسپاریم

بسوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته، ندروده

بسوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.


بسوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکرانِ سبز و مخمل‌گونه‌ی دریا،

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ بادام

و مرغان سپید بادبانها را می‌آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند
 

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام


بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم.



طبقه بندی: اشعار، ادبی،

تاریخ : پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
گاهی سخت میشوم و متعجب
 
که چرا من در بین این همه انسان

اما وقتی یادت آرامم می کند

محکم به خود می گویم نترس او هست

و جبران تمام دردهای نشسته بر قلب چهل تکه ات

همانی که مادر بزرگ با دستان چروک و لرزان تکه هایش را 

کنار هم جفت و جور می کرد و به زیبایی آن تکه پارچه های کوچک را که از کف دستان

 آن موقع که هفت ، هشت بیشتر نداشتم کوچکتر بود در کنار هم چفت می کرد و دوک

 میزد چه

 ماهرانه و باحوصله ، چیزی که این روز ها در من پیدا نمی شود، اما آن موقع مادربزرگ

 بهترین اثر هنری اش را خلق می کرد آهسته و سخت و زمان بر 

خدایا تو نیز با قلب من این گونه رفتار می کنی ؛ میدوزی هر تکه اش را آرام و باحوصله

حتی با حوصله تر از مادر بزرگ و خلق می کنی بهترین اثر هنری ات را 

مادر بزرگ سال هاست که دیگر نیست 

اما آن چهل تکه که نه ،  اگر به شمارش باشد 500 را هم رد می کند هنوز از او به

یادگار مانده است.

 بارالهی می دانم می خواهی کاری کنی که اگر من هم بروم چهل تکه دست دوزت در

 این جهان به یادگار بماند تا روز موعود و صور اسرافیل 

و این سوزش از سوزنیست که به چهل تکه وجودم فرو می کنی اما هر تکه اش چه

متصل چه منفصل تو را صدا می زند می خواهمت خدا


پ،ن:فرا رسیدن ماه مهمانی خدارو تبریک میگم.

نویسنده:گربه







طبقه بندی: درد و دل، مناسبتی، مذهبی، علمی،
برچسب ها: رمضان، درد و دل،

تاریخ : پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 | 01:30 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. 

بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. 

روباه مسافت زیادی را دویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله…!

از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. 

صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌اش را به هم می‌زند. 

دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. 

بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. 

برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله…!



طبقه بندی: ادبی، روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 | 04:06 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات


ته صف بودم، به من آب نرسید.
بغل دستیم لیوان آبش را داد دستم و
گفت:
من زیاد تشنه‌‌ام نیست، نصفش را تو بخور.

فرداش شوخی شوخی به بچه‌ها گفتم:
از فلانی یاد بگیرید، دیروز نصف آب لیوانش را به من داد...

یکی گفت:
لیوان‌ها همه‌اش نصفه بود!!!







طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی، ادبی،
برچسب ها: قصه،

تاریخ : چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 | 03:16 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات

آدم هایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد ... چگالى وجودشان بالاست ... افکار

حرف زدن

رفتار؛ محبت داشتنشان

و هر جزئى از وجودشان امضادار است

یادت نمی رود هستن هایشان را.

بس که حضورشان پررنگ است.

رد پا حک می کنند اینها روى دل و جانت.

بس که بلدند باشند ... این آدم ها را باید قدر بدانى ... وگرنه دنیا پر است

از آن دیگرهاى بى امضایى که شیب منحنى حضورشان همیشه ثابت است ... بعضى آدم ها ترجمه شده اند

بعضى از آدم ها فتوکپى آدم هاى دیگرند

بعضى از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند

بعضى از آدم ها فقط جدول و سرگرمى دارند

بعضى از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنى آنها را بفهمیم

و بعضى از آدم ها را باید نخوانده کنار گذاشت

از روى بعضى آدم ها باید مشق نوشت و از روى بعضى جریمه ...

* قیصر امین پور
برچسب ها: قیصر امین پور، ادبیات، فلسفه، عرفان،

تاریخ : چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 | 02:29 ق.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات


بسیار زیباست حتما بخونید

آپلود عکس

ادامه مطلب

طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1394 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
آپلود عکس



طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1394 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
آپلود عکس



طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1394 | 04:53 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
آپلود عکس


اگر با گذشت کردن، کسی کوچک می شد، خدا تا این اندازه بزرگ نبود! استاتوس




طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1394 | 04:50 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
آپلود عکس




چگونه گذشت کنیم
هنگامی که کسی ما را می‌رنجاند معمولا مدت زیادی آنچه را می‌خواهیم به او بگوییم در ذهن خود مرور می‌کنیم و بدین‌ترتیب میزان زیادی از انرژی‌مان را صرف این کار می‌کنیم. اما روی کاغذ آوردن این گفت‌وگوهای ذهنی می‌تواند مؤثرتر باشد زیرا به ما مجال می‌دهد تا احساس فعلی خود را در مورد آنچه رخ داده دقیقا بیان کنیم و همه آثار منفی موقعیت پیش آمده و خواسته‌هایمان را روی کاغذ بیاوریم و به نوعی انرژی ذهنی منفی خود را به بیرون منتقل کنیم. بدین‌ترتیب احساس خشم و ناراحتی کمتری می‌کنیم و بهتر می‌توانیم گذشت کنیم؛ شاید به این نتیجه برسید که تعبیرتان از موضوع درست نبوده یا شاید طرف مقابل بیشتر نیازمند ترحم است تا تنفر. هنگامی که احساسات خود را روی کاغذ می‌آوریم می‌توانیم با خشم واقعی‌مان مواجه شویم. خشم هیجانی است که مقابله با آن برای بسیاری از ما مشکل است زیرا این خشم است که راه گذشت و بخشش را سد می‌کند. پس وقتی بتوانیم بر خشم خود غلبه کنیم بهتر می‌توانیم دیگران را ببخشیم. البته فراموش نکنیم دیگران نمی‌توانند ما را عصبانی کنند، مگر آنکه خودمان این اجازه را به آنها بدهیم. به‌علاوه اینکه ما تا چه حد عصبانی شویم تحت کنترل خود ماست و همچنین اختیار اینکه تا چه مدت احساس عصبانیت کنیم دست خود ماست و این موضوع بسیار مهم است زیرا باقی ماندن در خشم‌های طولانی‌مدت می‌تواند سلامت جسم و روح ما را به خطر بیندازد. البته شاید سرزنش‌کردن دیگران به‌خاطر عصبانی‌کردن ما بسیار آسان‌تر از آن باشد که بخشی از مسئولیت عصبانیت خود را به گردن بگیریم اما فراموش نکنیم وقتی تصمیم می‌گیریم دیگران را ببخشیم، این کار را ابتدا برای آرامش و سلامت مؤثر روح و روان خودمان انجام می‌دهیم، ضمن اینکه می‌توانیم ارتباط بهتری نیز با دیگران داشته باشیم.
وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل میگیرید، درحقیقت برده او می شوید،
او افکار شما را تحت کنترل خود می گیرد،
اشتهای شما را از بین می برد،
آرامش ذهن و نیات خوب شما را می رباید و لذت کار کردن را از شما می گیرد،
اعتقادات شما را از بین می برد و مانع از استجابت دعاهای شما می گردد،
او آزادی فکر را از شما می گیرد و هر کجا که می روید برایتان مزاحمت ایجاد می کند،
هیچ راهی برای فرار از او ندارید،
تا زمانی که بیدارید او با شما هست و وقتی که خوابیده اید، وارد رویاهای شما می شود،
وقتی مشغول رانندگی هستید یا وقتی در محل کار خود هستید او کنار شماست،
هرگز نمی توانید احساس شادی و راحتی کنید،
اوحتی بر روی تُنِ صدای شما نیز تاثیر می گذارد،
او مجبورتان می کند تا به خاطر سوء هاضمه، سَردَرد و یا بی حالی، دارو مصرف کنید،
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از شما می دزدد.
مراقب خود باشید.
هر کس شما را می آزارد او را ببخشید. نه به دلیل این که او مستحق بخشش است، به دلیل این که شما سزاوار و مستحق آرامشید.

آرامش سهم کسانیست که بی منت می بخشند، بی کینه می خندند...
دلت را از کینه ها خالی کن تا بتوانی با آرامش زندگی کنی!



طبقه بندی: روانشناسی و فلسفی،

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1394 | 04:29 ب.ظ | نویسنده : گربه & مقداد | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 66 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.